تبليغاتX
آرامِ من بی حسن حـ ـال تو آخـر میسر است؟

آرامِ من بی حسن حـ ـال تو آخـر میسر است؟

...دل من از تازگي ها اختيار تـ ـام مي خواهد.....

امشب هـوای عطـر پیراهنت را دارم ...

مـَن دل سپـردم در گـِرو عطـر ِ پیراهـن ِ تـو ؛

و هنـوز فکـر می کـردم میـان چهـار راه پیـراهن آبـی ات زندگـی می کنـم ،

امـا تـازه فهمیـدم

تـو آنقــدر بالایـی

کـه مــَن حتی وقتـی بالش ِ آرزوهایـم را هـم زیـر پـا می گـذارم

دستـم بـه نزدیکـی هایت هــَم نمی رسـد ؛

از همیـن پائیـن نگاهت می کنـم ،

" بــزرگ ، مغــرور و ســَر بـه هـوا "

روی شانـه هایت هـم چیـزی نیست ،

تـو تمـام ِ عشـق و دلتنگـی هایت را ،

بـی هیـچ دل نگـرانی

بـه شانـه های ِ کـوچک ِ مـَن سپــردی و رفتــی ...

پ . ن :: امشب دلتنگـی بـَدجـوری چنگ می زنـد به سینـه ام ...

+یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 22:45 توسط لیـ ــ ـلا |

مپـرس حال ِ مــرا که روزگــار یـارم نیست ...

امــروز هــَم تــو مـَرا از خـواب بیـدار کـردی ،

چــای دَم کــردی ،

صبحـانه آمـاده کـَردی ،

لبـاس هـا را اُتـو کـَردی ،

حالا هــَم کنـار مـَن نشستـه ای ،

همیـن جـا روی ِ همیـن مبــل ...

و بـه این آدم هـا می خنـدی ؛

کـه فکـر می کننــد تــو نیستــی ،

کـه فکـر می کننــد مــَن دیوانــه شـده ام ...

تــو بگــو جانــم ؛ دیوانــه ام ؟

+پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 20:8 توسط لیـ ــ ـلا

این " مــَن " خستـه بـه کجـا می روی ؟

امشب می خواهــم " خــودم" را ببـرم خانـه ،

می خـواهم ببــرم صورتش را بشــورم ،

ببـرم دراز بکشــد ،

دلداریـش بدهـم که انقــدر فکـر و خیال نکنـد  ،

بگویــم نگــران نباش " خــودم" جان ، می گــذرد ،

بایـد " خــودم" را ببـرم کمـی بخـوابد ،

این " مــَن " خیلـی خستـه است ...

پ . ن :: در کُشتـن مـا چـه می زنـی تیـغ جفـا ؟

مـا را سـَر تازیانـه ای بـَس باشـد ...

+دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 22:30 توسط لیـ ــ ـلا |

بــاز هم خیالت مــَرا برداشت ...

ایـن روزهـا خیال هایـم خیلـی بـی پــَروا شده اند ،

ببیــن ؛

چــه بی مهابا با خیالت عشق بـازی می کننــد ،

این روزهــا که نیستــی ،

تمــامِ خانــه مــا دَرد می کنــد ...

+شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:14 توسط لیـ ــ ـلا

کـاش اتفـاق خیال ِ افتـادن داشت امشب ...

روزهــا پــُر و خالــی می شونــد ؛

مثـــل فنجــان هـای چــای در کافـه هـای بعــد از ظهــر ؛

امــا انگــار هیــچ اتفـاق خاصــی خیــال ِ افتـادن نـدارد ،

مثلاً اینکــه " تــو " ، در یکــی از همیــن روزهــا ،

" ناگهــان "

در آن ســوی میــز نشستــه باشــی ...

+سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:10 توسط لیـ ــ ـلا |

ناراحت نیستـم ، فقط دلگیــرم ...

دارم به آینه نگاه می کنـم ،

یاد اولین مـوی سپیــد می افتــم ؛

اما الان ، یکـی ، دوتا ، سه تا ...

مبــر ز مــوی سپیــدم گمــان بـه عمــر دراز جانـم ،

جـوان ز حادثـه ای پیـر می شـود گاهـی ...

سـاده دل ...

+دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 22:2 توسط لیـ ــ ـلا

از شقیقــه هایــم امشب صـداهای ناهنجـار بیـرون می زنــد !

وقتــی شقیقــه هایــم

از تحمــل زخـــم هـای کهنــه تیــر می شکنــد ،

مجبــور می شــوم به دورتــرین عزیــزترینــم

بـا بلنـدتـرین صــدا بیندیشــم .../

امشب هــم از آن شبهاست که صبــح ندارم هــا ؛

پ . ن :: گاهــی آدم دلـش میگیــرد ،

مثـل یک مراسـم کوچک ختــم ،

حتـی اگـر تمام خیابان هـا را آذیـن بستـه باشند ...

امشب اینگونـه ام ؛

+یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 22:24 توسط لیـ ــ ـلا

از خیــر آدم بودن گذشتــم ...

غـاری یک نفــره ام ،

در طبقــه ســوم آپارتمانــی ،

صبــح ها بیـرون می زنــم از خــودم ؛

دنبــال کوهــی که جا بــرای غاری یک نفــره داشته باشــد ،

شب هــا امــا ،

بــرمیگــردم به خــودم ،

آتش روشــن می کنــم

و روی دیــوارهایــم طـرحی می کشــم

از معشــوقه ای کـه نــَدارم ...

+جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 1:6 توسط لیـ ــ ـلا |

بارانی ام مــن امشب ...

ابــر ها هــَم امشب ،

بــه حالـم زار می زننــد ...

میلاد بــارانــی ...

پ . ن :: چکّــه کـُن ای ابـرک مــَن ، مثـل ستـاره بـر زمین

            طلـوع میلاد مــَرا در شب بــی سحــر ببیــن ...

+سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 20:43 توسط لیـ ــ ـلا

اتفاق خاصی نیست جانـم،کسی به دنیا آمده که با خاطره هایت زندگی میکند ...

تقویـم ها را بگوییـد بایستَنـد

پَنـجُـم ِ اردیبهشت ...

صُبـح مـي شود

مَـن و تَنهـايـي از بَستـر كنـار مـي رَويـم

پَنجـره را مـي گُشايـَم

بـهـ آفتابــ سَلامـي دوبـاره خواهـَم داد

قَلبـَم را بـهـ سينـه ام سَنجـاق مـي كنم

موهـاي ِ سپيـدَم را كهـ براي ِ آمدنَتــ آراستـه بودم شانـه مـي زنـم

سايـه چشمان ِ ماتــ و بـي روحم را كمـي رنگ مي دهـم

امـروز امـا ،

شمعـی روشن نمی کنـم ؛

آتشـی که تـو بـَر جانـم انداختـه ای کافـی است

بـرای یک عمـر سوختـن ...

امـروز

بـي تـو

براي ِ بـودنم بهـ سوگــ مي نشينم ؛

تـو نیستـی و

مـَن این روز را جشـن می گیـرم

و چه بی مـَن ها و بی تـو ها

این روزها بر مـا میگذرد

تنهـا کمی
برای چشم بـَر هم زدنی هم که شده

کاش بودی ...

دلتنگـی امـانم نمی دهـد بخـدا ...

هـَوای اینجا را با نـَفـَس ِ تـو می خواهم

كم استــ التهابــ ِ نگاه ِ تـو كنار ِجشن ِ كوچكــ ِ من

فوتــ مـي كنم لحظه هاي بـي تو بودن را . . .

سالهـا بگذشتــ از ميـلاد ِ مـن

كو يكـي مـَردانه باشد يـار ِ من . . .

 

پ . ن :: گویی روز میـلادم است و

             مـَن در تب نبـودن تـو

                  امشب میسـوزم ...

موزیکــ لطفا ...

+سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 0:6 توسط لیـ ــ ـلا |

عشق چه ها که نمی کند با دل ما ...

می گیـردش ،

عمیـق تـَرش می کنـد ،

بـَر می گـردانتش ...

عشـق را

ابتـدا و انتهـایـی نیست ...

+دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:30 توسط لیـ ــ ـلا

نبودنت ، روزهــا دیوانه ام می کنــد ، شبهــا شاعــر ...

 

هَنــوز هــَم تـمــامِ رویــای مــَن بــه هــَم ریختــن مـوهایـَت است ...

تـــو گــذشتی ،

زمــان هم می گــذرد ؛

چــه کنــم بـا دلــی که

از تــو تــَوان گذشتنـش نیست ... ؟

+چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 23:23 توسط لیـ ــ ـلا

حـال امـروزم چنین است ...

دیگــر نــه دلــم شـوق تمـاشـا دارد

نـه پنجـره ای به سمت فـردا دارد

تنهایـی دیگـری بــرو پیــدا کــُن

ایـن غـار بــرای یک نفــر جـا دارد ...

+سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 16:47 توسط لیـ ــ ـلا

این شبهـا که نیستی ، سکوت ، تنها همـدم شبهـای تنهایی من است ...

 

چقـــدر تلــخ می گــذرد

این روزهــا که قــَرار است،

از تـــو بــرای دلــم ،

یک انســان معمولــی بســازم ...

آخ که دیگــر چقــدر باید بگــذرد

که در مــُرور خاطــراتم

همین کـه از کنــار تــو می گــذرم،

تنــم نلــرزد ، بغضـــم نگیــرد ...

+شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 22:16 توسط لیـ ــ ـلا |

امشب می فهمم "زن" بودن را ...

زن که باشی ،

عاقبت یک جایـی ،

یک وقتـی

به قول شازده کوچولو

دلت اهلیــهِ یک نفـر می شود ...

و دلت ،

برای نوازش هایش

تنـگ می شود ؛

حتی برای نوازش نـکردنش !

تــو می مانی

و دلتنگـی ها ،

تــو می مانـی

و قلبـی

که لحظه های دیــدار

تنـد تـر می تپد

سراسیمه می شوی ،

بی دست و پـا می شوی ،

دلتنگ می شوی ،

دلواپس می شوی ،

دلبسته می شوی ؛

و می فهمی ،

نمی شود "زن" بود

و عاشق نبود ...

 

+پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 23:19 توسط لیـ ــ ـلا

دلــم یه حـال ِ خوب می خــواد ...

می دانـی جانــم ؛
یک وقت هایی هست باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است ...
و بچسبانی
پشت شیشه ی افـکارت
باید به خـودت استـراحت بدهی

دراز بکشی
دست هـایت را
زیر ســرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...

در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...

آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند ...

+یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 14:31 توسط لیـ ــ ـلا |

عطر سیب می خواهم امشب ...

امــا فــَردا

با عطــری که دوست دارم

به بــاد بپیــچ ؛

می خــواهم قرنـــی را از یاد ببــرم ،

اگــر بگــذارند ...

+شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 22:22 توسط لیـ ــ ـلا

کمــی بــوی پیراهنت را بــرایم پست کن ...

امشب هــ م

بی خیــال بــاران و هــوای ابــری و بهــار ســردرگــُم

پنجــره هــا را باز می گذارم ،

شایــد بــاد بــوی پیراهنت را بــرایم بیـاورد ...

 

+پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 23:38 توسط لیـ ــ ـلا

امشب هم از آن شب هاست که صبح ندارد ...

امشب دیگــر ،

نشانی از مــن نخواهــی یافت ؛

قامتــم خــَ م می شــود

زیــر هجــوم دلتنگــی ات ...

و امشبــ ...

ســاده دل ...

نیــروانا

+چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 23:8 توسط لیـ ــ ـلا

این روزهــا این گونـه ام ...

از یک جایــی به بعــد

دیگه نه دست و پــا می زنی ،

نه بال بال می زنــی ،

نه گریــه می کنــی ، نه مشتتــو می کوبــی به دیــوار ،

از یه جایــی به بعــد دیگه فقط بایــد سکــوت کنــی ...

آدمی است دیگــر ؛

یک روز می رســد که دیگــر حوصلــه هیچ چیــز

و هیــچ کس را ندارد ؛

دوست دارد بــردارد خــودش را بــریزد دور ...

+سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 22:16 توسط لیـ ــ ـلا |