امشب هـوای عطـر پیراهنت را دارم ...
مـَن دل سپـردم در گـِرو عطـر ِ پیراهـن ِ تـو ؛
و هنـوز فکـر می کـردم میـان چهـار راه پیـراهن آبـی ات زندگـی می کنـم ،
امـا تـازه فهمیـدم
تـو آنقــدر بالایـی
کـه مــَن حتی وقتـی بالش ِ آرزوهایـم را هـم زیـر پـا می گـذارم
دستـم بـه نزدیکـی هایت هــَم نمی رسـد ؛
از همیـن پائیـن نگاهت می کنـم ،
" بــزرگ ، مغــرور و ســَر بـه هـوا "
روی شانـه هایت هـم چیـزی نیست ،
تـو تمـام ِ عشـق و دلتنگـی هایت را ،
بـی هیـچ دل نگـرانی
بـه شانـه های ِ کـوچک ِ مـَن سپــردی و رفتــی ...
پ . ن :: امشب دلتنگـی بـَدجـوری چنگ می زنـد به سینـه ام ...
